بترسيد!

احمد زيدآبادي - چهارشنبه 13 تیر 1386 [2007.07.04]

po_zeydabadi_01.jpg

اگر كسي در اين دنياي پهناور فرياد من به گوشش مي‌رسد، از قول من به عنوان روزنامه نگاري كه بيست سال است در اين كسوت قلم مي‌زند، بشنود و به گوش ديگران هم برساند كه ما روزنامه نگاران ايران در معرض توهين و تحقير و فشار و ظلم و ستم دولتي قرار گرفته‌ايم كه صداي عدالت خواهي‌اش گوش فلك را كر كرده است.

ما روزنامه نگاران ايران كه جرمي جز نوشتن و گسترش آگاهي نداريم، سالهاست كه مانند خانه بدوشان از اين روزنامه به روزنامه‌اي ديگر و از اين نشريه به نشريه‌اي ديگر در حال نقل مكانيم به اين اميد كه روي ثبات و امنيت در كارمان را تجربه كنيم.

با شروع هر روزنامه‌اي، جوانه‌اي از اميد مي‌رويد، اما هنوز به بار ننشسته با حكمي از هيئت نظارت بر مطبوعات كه مجمع نمايندگان همه دستگاههاي حاكم است، ناگهان همه اميدها به ياس تبديل مي‌شود و لبخند را به روي لبان روزنامه نگاران زحمتكشي كه به عشق آگاهي و آفرينش به اين كسوت در آمده‌اند، مي‌خشكاند.
ديروز عصر هنگامي كه خبر توقيف هم ميهن به دفتر روزنامه رسيد، خواستم مثل هميشه، خونسرد و آرام باشم اما بغض تركيده مهدي يزداني خرم با آن هيكل درشتي كه از اندوه مي‌لرزيد، و زانوي غمي كه همكاران جوان من در سراسر بخش‌هاي روزنامه به بغل گرفته بودند، چنان مرا از كوره به در برد كه در درجه اول دلم مي‌خواهد تمام ناسزاهاي عالم را نثار جمعي كنم كه قدرت و زور زودگذر دنيا چنان باد به دماغ و غبغبشان انداخته است كه ديگر چيزي به نام وجدان و عدل و انصاف در آنها يافت نمي‌شود.

در درجه دوم مي‌خواهم به همه مردم دنيا بدبختي مردمي را كه در اين گوشه دنيا به اسارت در آمده اند، آري به اسارت در آمده اند و از بديهي‌ترين حقوقي كه مردمان تحت اشغال نظامي بيگانه هم برخوردارند – حق انتشار يك نشريه – محروم شده‌اند، فرياد زنم.

در درجه سوم، شكايت نزد خداوند ببرم و بگويم كه مگر ما مردم ايران چه گناه لايغفري مرتكب شده‌ايم كه ستم و ظلم بر ما تمامي ندارد؟ خداوندا! ما تقاص كدام گناه را پس مي‌دهيم كه زندگي‌مان از آرامش و امنيت تهي شده و روزانه در معرض جور و اجحافيم؟

خداوند ناسزا را نهي كرده اما آن در براي كساني كه بر آنان ظلمي روا شده، مجاز شمرده است. من خود را مجاز مي‌دانم كه همه ناسزاهاي عالم را نثار اين قوم بدسگال كنم، اما خويشتنداري را از دست نمي‌دهم. با اين همه براي آنها انذاري دارم.

اين قوم جفاكار! خداوند در كمين شماست! از اين انذار بترسيد!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦


 

تاریخ قبرستان انگلیسها در تهران

                                                           

                            نوشته به انگلیسی: خسرو معتضد

     ترجمه :  م . ب

 

 

در ابتدای خیابان قلهک که یکی از زیباترین، مدرنترین و گرانترین مناطق تهران است قبرستانی وجود دارد با قدمتی حدود یکصد سال. این قبرستان که بعنوان مدفن شهروندان انگلیسی شناخته شده است هنوز برای بسیاری از ساکنان تهران سئوال برانگیز است. سئوالی مثل « چرا بغیر از گورستانهای اطراف زیارتگاهها، حتی گورستانهائی مثل مسگرآباد تخریب و تبدیل به پارک میشوند ولی اینجا که مدتهاست متروکه و بلااستفاده افتاده است کماکان باقی و پابرجاست؟!».

جواب به این پرسش اندکی مشکل است، اما به هر حال مطالعه تاریخ این گورستان میتواند بسیاری از ابهامات را برای ما روشن کند و یاریمان نماید تا از هویت اجسادی که در آن دفن شده اند بیشتر آگاه شویم.

گورستان در حاشیه جنوبی حیاط پارک مانندی قرار دارد که متعلق به خانه تابستانی سفارت انگلیس  واقع در قلهک است. از صلیبهائی که بر سر قبرها قرار داده شده و نیز از تاریخها و نوشته هائی که بر روی سنگ آن قبرها حک گردیده میتوان دریافت که فقط جنازه انگلیسی هائی که در جنگ اول جهانی ( 1918- 1914) و جنگ دوم جهانی ( 1945- 1939) در ایران کشته شده اند دفن شده است. اما از آنجا که این گورستان سالهای سال قبل از 1914 در روبروی کلیسای کوچک سفارت انگلستان بنا شده بوده اجساد افراد غیر نظامی هم در آن دفن گردیده است.

علت اصلی دفن جنازه بعضی از غیر نظامی های بریتانیائی در این گورستان طول مسافت ایران و بریتانیا و مشکل حمل اجساد به انگلستان بوده است.

 روابط رسمی ایران و بریتانیا در واقع در آغاز قرن نوزدهم یعنی در زمان حکومت فتحعلی شاه قاجار آغاز گردیده است. در آنزمان ایران در کوتاه مدتی مناسبات نزدیکی با دو نهاد وزارت امور خارجه بریتانیا و شرکت بریتانیائی هند شرقی پیدا کرد اما از آنجا که نفوذ دولت انگلیس در شبه قاره هند به سرعت رو به فزونی گرفته بود دولت ایران ترجیحاً ایجاد ارتباط نزدیکتر با نهاد وزارت مستعمرات این کشور و نیابت سلطنت بریتانیا در هند را در دستور کار اولیه خود قرار داد و از سال 1857 عملاً این ارتباط را آغاز نمود؛ لهذا  بر همین اساس روابط کلی ایران با وزارت امور بریتانیا رو به نقصان گذاست.

در آنزمان بعلت کمبود دارو و نبود امکانات پیشرفته مداوا،  اروپائیانی که به ایران وارد میشدند بسختی میتوانستند خود را با شرایط  آب و هوای اقلیمی وفق دهند به همین جهت اکثراً دچار بیماریهای بومی بخصوص مالاریا، تبهای عفونی مثل تیفوئید؛ اسهال و اسهال خونی میشدند و چه بسا که جان خود را از دست میدادند. علاوه بر این امراض، مسافرین اروپائی در معرض خطر آلودگی به بیماریهائی که در اثر نیش حشرات عارض میشد نیز قرار داشتند؛ حشراتی که معروف بودند به مله یا غریب گز و اغلب در فاصله بین راههای بین میانه و شاهرود فراوان یافت میشدند. بر همین مبنا بود که در زمان صفویه کلیه افراد یک میسونر سیاسی آلمانی در تهران دچار اسهال خونی شدند و تا آخرین نفرجان سپردند. همچنین در آغاز حکومت فتحعلی شاه قاجار نمایند رسمی ناپلئون بناپارت بنام آجودان رومیو نیز در تهران اسهال خونی گرفت و کوتاه مدتی بعد جان داد و جسدش هم در همین شهر مدفون گردید.

در تهران قبرستانی متعلق به ارمنیها وجود داشت که علاوه بر مردگان آنان اجساد اروپائیانی را هم که در تهران در میگذشتند در آن مدفون میساختند چرا که در آنزمان حمل جسد از ایران  به اروپا بعلت بعد مسافت و سایر مشکلات جانبی طاقت فرسا و غیر ممکن بنظر میرسید.  ضمناً در مقایسه با دورانهای جنگ دوم جهانی، مومیائی اجساد در ایران اصلاً رایج نبود ولی در خلال سالهای دهه پنجاه دولت ایران دیگر اجازه داد اجساد اروپائیانی را که در این سرزمین چه به مرگ طبیعی مرده یا در حوادثی از جمله جنگ از بین رفته باشند مومیائی کنند. از آنزمان ببعد اکثر جسدهائی را که برای حمل به اروپا آماده شده بود به بندر بوشهر میفرستادند تا بوسیله کشتیهای قاره پیمائی انگلیسی یا کشتیهای متعلق به خطوط دریائی سایر کشورها به مقصد حمل شوند. ناگفته نماند که در سالهای اولیه قرن نوزدهم میلادی، بعلت قلت خطوط  دریائی و تردد اندک کشتیها، حمل جسد به اروپا بسیار گران تمام میشده است.

علاوه بر بوشهر معمولاً حمل اجساد از طریق بندر انزلی واقع در شمال ایران،  به شهر باکو پایتخت آذربایجان روسیه نیز با همان مقدار هزینه انجام میشده  اما درطول راه همیشه احتمال عفونت ناشی از فاسد شدن جسد و برخاستن بوی تعفن آن وجود داشته است؛ هر چند بعلت هوای بی اندازه گرم بنادر جنوبی ایران مثل بوشهر، لنگه و بندرعباس نیز بخصوص در تابستان همین مشکل و چه بسا با شدت بیشتر بوجود میآمده است.

در روزگاران قدیم سنت بود که اجساد کسانی را که بعلت بیماریهای مهلک و یا در جنگ بر روی کشتی جان میسپردند به دریا میانداختند. این اجساد مدتی در قعر دریا باقی میماندند تا سر انجام بوسیله ماهیهای گوشتخوار مثل کوسه خورده شوند و یا فاسد و متلاشی شوند. بر اساس گزارش غواصان بخصوص محقیقین امور دریائی موسسه ملی جغرافیائی ایالات متحده آمریکا که تحقیقات مهمی در عمق آبهای بین المللی انجام داده اند بازمانده  اکثر این اجساد بصورت اسکلت کامل باقی مانده است. همین امر ثابت میکند که مدتها طول میکشد تا تمام اعضاء و جوارح یک جسد کاملاً از هم جدا شود. در جستجوهای اخیر بعلت طول زمان نسبتاً دراز اسکلت هیچ یک از مسافران کشتی تایتانیک که در سال 1912 غرق شده است یافت نشد.

قطعاً پروسه طاقت فرسای حمل اجساد خارجیها به سرزمینشان و نیز هزینه سنگین آن دولت انگلیس را به صرافت تهیه رزیدانس تابستانی سفارت انگلیس و نیز ایجاد قبرستانی در آن انداخت مضافاً اینکه دولت روسیه که ایران را در سال 1243 هجری در جنگی خونین شکست داده بود در هنگام عقد قرار داد ترکمنچای از ایران تقاضا نمود این کشور اقامتگاه تابستانی مناسبی را در شمال تهران در اختیار وزیر مختار روسیه و اعضاء خانواده او و سایر بلند پایگان سفارت روسیه قرار دهد و دولت قاجار  نیز اجباراً دهکده زرگنده را که بین تهران و تجریش واقع بود به آنان اعطاء نموده بود.

چند سال بعد در هرات جنگی بین ایران و بریتانیا در گرفت. جنگ زمانی آغاز شد که ایران تصمیم گرفت شهر هرات را که به دست شورشیان افغان افتاده بود باز پس بگیرد اما دولت انگلیس به بهانه  های واهی کشتیهای توپ دار خود را از که در اقیانوس هند مستقر بودند از تنگه هرمز گذراند و به بوشهر، اهواز و محمره ( خرمشهر ) فعلی حمله کرد. همزمان، نیروهای انگلیسی در قسمتهای جنوبی استان فارس هم مستقر شدند. به دستور دولت انگلیس دو ژنرال بریتانیائی مأمور دفع حمله نیروهائی که از سوی ناصر الدین شاه به فرماندهی خانیار میرزا انجام گرفت گردیدندد و شهر بوشهر را با حومه آن تا برازجان اشغال به اشغال خود در آوردند. بزودی جزیره خارگ، خرمشهر و اهواز نیز سقوط کردند.

ایران ناچاراً تن به مصالحه داد و مذاکرات صلح بین نماینده ایران بنام فرخ خان امین الدوله و مقامات بریتانیائی با نظارت دولت فرانسه و اطریش در پاریس آغاز و ایران در نهایت ادعای تملک خود بر هرات را نادیده گرفت و بدین ترتیب راه را برای استقلال کشوری بنام افغانستان گشود. بدنبال پیروزی نهائی روسیه، بریتانیا نیز در خواست تملک قریه ای در شمال تهران بنام قلهک کرد تا بعنوان اقامتگاه تابستانی سفارت انگلیس وزیر مختار خود را در آن اسکان دهد. ایران بر حسب اجبار این درخواست را پذیرفت و قلهک را در مجاورت زرگنده به آن دولت واگذاشت.

برخلاف قوانین بین المللی آن زمان هر دو دولت پرچمهای ملی خود را بر سر در آن دو استراحتگاه افراشتند تا ثابت کنند که آن محدوده رسماً متعلق به آنان است و از آن ببعد آنان قانون کاپیتالاسیون را در آن دو ناحیه به اجرا در آوردند. آنها حتی متخلفین خودی را به استناد اینکه  تحت الحمایه پرچم ملی خود هستند از هر گونه مجازات قوانین محلی رهانیدند. بدینترتیب دولت ایران نه تنها به مدت صد سال  از هر گونه حقوق حقه خود بر این دو نقطه چشم  پوشید بلکه با هزینه خود حفاظت آنجاها را هم بعهده گرفت.

بعد از این جریان، محمد علی شاه قاجار رسماً وارد مبارزه با هواداران نهضت مشروطیت که به سال 1908 جرقه آن در تبریز زده شده بود گردید. آن زمان نیروهای روسی در قزوین اسقرار یافته بودند تا هم از سفارتخانه روسیه و هم از مراکز تجاری آن کشور،  بویژه شعبات بانک استقراضی روسیه در تهران حفاظت کنند. در سال 1911 در حدود 500 سرباز روس در زرگنده مستقر شده بودند تا از سفارت نگاهبانی نمایند. نا گفته نماند که اکثر ساکنین زرگنده در واقع دولتمردانی بودند که به هر دلیلی از انجام قوانین مستبدانه دولتی سر باز زده  و خود را در پناه قوانین روسی قریه قرار داده بودند.

از طرف دیگر نایب السلطنه هند به بهانه حفاظت از سفارت انگلیس و کنسولگریهای  آن، بانک شاهی و شعبات آن و نیز مرکز تلگراف هند و اروپائی متعلق به  دولت بریتانیا نیروهای خود را  در قلهک استقرار داده بود. به هر حال بسیاری از مقامات معروف سیاسی و غیر سیاسی انگلیس  که در آن سالها در ایران گذشته اند در گورستان همین محل مدفون گردیده اند.

اما اجساد سربازان نیروی دریائی انگلیس و ملوانان کشتیهای تجاری این کشور که در کرانه های ایرانی آبهای خلیج فارس یا بحر عمان بدرود حیات گفته اند بجای حمل به تهران در گورستانهای مخصوص انگلیسیها در جزیره قشم، جزیره خارگ، ابوموسی  و بوشهر دفن شده اند. انگلستان در خلال جنگ اول جهانی در نقاط مختلف دارای گورستانهای مخصوص به خود بوده است. این کشور  در خطوط جبهه جنگ با عثمانیها هم تعداد بسیار زیادی کشته داد که جسد بعضی از آنها را به قلهک فرستادند و در آنجا بخاک سپرده شدند.

بر اساس سنگنوشته گورهای موجود در قلهک، به غیر از نظامیها،  بسیاری از دیپلماتهای انگلیسی نیز همراه با بعضی از افراد خانوده آنها و نیز تعدادی هندی و عراقی نیز که در ارتش بریتانیای کبیر خدمت میکرده اند در همین محل دفن شده اند. اجازه تدفین غیر انگلیسی ها  در قلهک بعد از کشته شدنشان صادر گردیده  است.

استراحتگاه تابستانی سفارت انگلیس در قلهک دارای باغ با شکوهی است با استخر زیبائی در آن و نیز ساختمانی که به سبک باشگاهای انگلیسی ساخته شده است.

بر اساس نوشته هائی که بوسیله وزرای مختار آن زمان باقی مانده است آنها در خلال جنگها بخصوص جنگ دوم جهانی تابستانهای بسیار خوشی را در رزیدانس تابستانی قلهک گذرانده اند.

قبل از ملاقات و مذاکرات سه جانبه ای که  در دسامبر سال 1943 در تهران بین استالین، چرچیل و روزولت انجام شود بالاترین مقام نمایندگی سیاسی بریتانیا درتهران را با عنوان « وزیرمختاری » میشناختند اما پس از این ملاقات، دولتهای انگلیس و ایالات متحده به پاس قدردانی از همکاریهائی که دولت ایران با آنها کرده بود این عنوان سیاسی را حذف و عنوان سفیر کبیری را جایگزین آن کردند. دولت اتحاد جماهیر شوروی سالها بود که عنوان وزیر مختاری را حذف کرده بود.

متأسفانه بر خلاف قوانین بین المللی آن زمان، صرفاً از آن جهت  دو قریه زرگنده و قلهک بوسیله پادشاهان قاجار به دولتهای انگلیس و روسیه پیشکش شده بود چون تزار روس و ملکه یا پادشاه انگلستان ازبعضی از بازماندگان نسل عباس میرزای ولیعهد حمایت به عمل میآوردند تا به تاج و تخت پادشاهی دست پیدا کنند هر چند آنها خود را عامل سرنگونی محمد علی شاه قاجار هم میدانند.

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦


 

از شرکت دانشجویان در مراسم بزرگداشت اکبر محمدی جلوگیری شد

صبح روز جمعه اتوبوس ده ها نفر از فعالین دانشجویی که به قصد شرکت در مراسم ختم اکبر محمدی از تهران عازم آمل بودند، توسط نیروهای امنیتی در جاده آمل متوقف شد. بیش از ۴۰ نفر از اعضای شورای مرکزی و شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت، اعضای شورای مرکزی سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت و همچنین شماری از اعضای کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر و اعضای جبهه ی دموکراتیک ایران توسط ماموران به تهران بازگردانده شدند. ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٣ مرداد ۱٣٨۵ -  ۴ اوت ۲۰۰۶

به منظور جلوگیری از حضور دانشجویان در مراسم یاد بود اکبر محمدی، ده ها تن از دانشجویان که راهی آمل و محل برگزاری این مراسم بودند، را برای ساعاتی بازداشت کرد و به تهران برگرداند.
صبح روز جمعه ده ها نفر از فعالین دانشجویی که به قصد شرکت در مراسم ختم اکبر محمدی از تهران عازم آمل بودند، قبل از رسیدن به آمل، در پلیس راه گردنک، توسط نیروهای امنیتی بازداشت شدند. این افراد به وسیله دو دستگاه مینی بوس ساعت ۷ بامداد جمعه از تهران خارج شدند، ساعت ۹ اتوبوس های حامل دانشجویان توسط نیروهای امنیتی متوقف شد. بیش از ۴۰ نفر از اعضای شورای مرکزی و شورای عمومی دفتر تحکیم وحدت، اعضای شورای مرکزی سازمان ادوار دفتر تحکیم وحدت و همچنین شماری از اعضای کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر و اعضای جبهه ی دموکراتیک ایران از جمله کسانی بودند که قصد شرکت در مراسم یادبود اکبر محمدی را داشتند.
بنابر گزارش کیانوش سنجری، ماموران پلیس امنیتی از همه ی بازداشت شدگان بازپرسی کرده و علت عزیمت آن ها به آمل را جویا شدند.
مهدی هاشمی دبیر تشکیلات دفتر تحکیم وحدت به مدت یک ساعت توسط ماموران اطلاعات بازجویی شد. علاوه بر مهدی هاشمی چند تن دیگر از جمله مریم جاوید پور و محسن صادقی نور نیز برای دقایقی توسط ماموران اطلاعات بازخواست شدند. ماموران اطلاعات به آنها هشدار دادند که در روزهای آینده به اداره اطلاعات احضار خواهند شد.
بازپرسی ها تا ساعت ٣ بعد از ظهر ادامه یافت.
در پایان بازپرسی ها دانشجویان و فعالین سیاسی در اعتراض به بازداشت خودسرانه، از سوار شدن به مینی بوس ها خودداری کردند و برای دقایقی در محوطه ی پاسگاه تحصن کرده و سرود ای ایران و یار دبستانی را سر دادند.
در ساعت ۴ بعد از ظهر ماموران پاسگاه افراد بازداشت شده را سوار مینی بوس ها کرده و به تهران مراجعت دادند. پلیس برای اطمینان حاصل کردن از عدم بازگشت مجدد این افراد به مسیر شهر آمل برای شرکت در مراسم زنده یاد اکبر محمدی، مینی بوس ها را تا جاده تهران همراهی و تعقیب کرد.
از میان این بازداشت شدگان، تنها امید عباسقلی ن‍ژاد، مسئول روابط عمومی جبهه دمکراتیک ایران همچنان در بازداشت بسر می برد. ماموران اطلاعات گفته اند او را به سازمان اطلاعات تهران تحویل خواهند داد.

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥


 

نامه ی پدر و مادر اکبر محمدی

پدر و مادر اکبر محمدی در نامه ای که رونوشت آن خطاب به نهادهای بین المللی و حقوق بشری ارسال شده است، وضعیت پیکر فرزند خود را در هنگام خاکسپاری وی شرح داده، و خواهان نبش قبر و کالبد شکافی وی از سوی نهادهای بی طرف، برای تعیین علت مرگش شده اند ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
آدينه  ۱٣ مرداد ۱٣٨۵ -  ۴ اوت ۲۰۰۶

خلاصه ای از وضعیت جنازه اکبر
نیروهای امنیتی و اطلاعات حکومت جبار و خودکامه ی جمهوری اسلامی بدن عریان فرزندم را داخل اتوموبیل استیشن با وضعیت نامناسب قرار دارند و ما را تهدید کردند در صورت برگزاری مراسم تشییع جنازه و ایجاد هرگونه تنش جنازه اکبر را به تهران بر می گردانند و به صورت پنهانی دفن خواهند کرد و حتی آدرس محل دفن را نخواهیم داد و همچنین تهدید کردند در صورتی که با شرائط ما موافقت ننمائید، به منوچهر مرخصی نمی دهیم. آقای سعید اشرف پور، دائی اکبر؛ در موقع شستن و کفن کردن جنازه اکبر حضور داشت و آن چه دیده [را] بیان داشت:
چشمان و دهانش باز بود، پیشانیش ورم کرده و دندان هایش از دهان بیرون زده بود. کاسه سرش شکسته بود و از ناحیه زیر گلو تا زیر شکمش پاره و دوخته شده بود و پشت اکبر نیز پاره و دوخته شده بود. کتف و بازو، پشت، بالای شانه و کف پاها هم کبود بود، شکمش فرو رفته و دنده هایش بیرون زده بود و در موقع شستن از ناحیه پشت سر و درون گوشش خون می آمد که پنبه گذاشتیم، انگشتانش دست هایش جمع شده بود، دور مچ های دست و پایش کبود بود و هاله ای از کبودی دور چشمانش گرفته بود و وزن اکبر که قبل از اعتصاب نود و پنج کیلو بوده به حدود چهل و پنج کیلو تقلیل یافت. من و همسرم به اتفاق اقوام و آشنایان در زمان دفن، جنازه اکبر را به شرحی که در بالا توصیف شد مشاهده نمودیم، جنازه شبیه اکبر نبود و انگار قبل از آوردن به آمل به شدت گریم شده بود. (برای کم نشان دادن آثار شکنجه). جنازه اکبر چنان وضعیت نامناسبی داشت که در زمان نشان دادن جنازه به دائی دیگرش آقای علیرضا اشرف پور، پزشک پزشک قانونی پس از بیرون کردن نیروهای اطلاعاتی اظهار داشت شما می توانید بدون هیچ نگرانی و ترسی شکایت نمائید.
در پایان از تمامی سازمان ها و نهادهای حقوق بشر درخواست نبش قبر و کالبد شکافی اکبر برای تعیین علت مرگش را داریم.
در ذیل ورقه اقوام و آشنایان که جنازه را مشاهده نمودند، اظهارات فوق را تایید می نمایند.
 
محمد محمدی - پدر اکبر محمدی
گل جهان اشرف پور – مادر اکبر محمدی
 
رونوشت به:
۱. دفتر سازمان ملل
۲. دفتر سازمان حقوق بشر
٣. دفتر سازمان عفو بین الملل
۴. دفتر دیده بان حقوق بشر
۵. دفتر پزشکان بدون مرز
۶. دفتر خبرگزاری ها و نشریات داخل و خارج از کشور
 
در پایان این نامه امضای تعدادی از اقوام و افرادی که اظهارات فوق را تایید کرده اند وجود دارد.

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥


 

زینوتچکا

                               نوشته: آنتون چخوف

                                     ترجمه: منوچهر بهروزیان

 

گروه مردان ورزشکار میبایست شب را بر روی انبوه علفهای خشکی که به تازگی در آن کلبه دهقانی انباشته شده بود بگذرانند. نور قرص کامل ماه از پنجره افتاده بود توی کلبه و از آنسوی خیابانی در بیرون، صدای خس خس گونه ارغنون دستی کوچکی خود را میکشید داخل گوش تک تک آنها. از کپه یونجه های خشکی که مقرر بود تشک آنها باشد بوئی شیرین و اندکی آزار دهنده بمشام میرسید.

ورزشکارها اما بی توجه به همه چیز مشغول صحبت بودند. آنها راجع به همه چیز حرف میزدند، از سگها و زنها گرفته، تا شکار و اولین عشقشان.

بعد از اینکه تا دیر وقت صدها داستان مختلف مبالغه آمیز در مورد نحوه آشنائیشان با خانمها ردیف کردند تنومندترین آنها که در تاریکی شبیه بود به یک کومه گنده علف خشک، خمیازه ای کشید و با صدای بم مخصوص فرمانده ها گفت: ما مردها هرگز نباید عاشق بشویم. این زنها هستند که خلق شده اند که عاشق ما شوند و به ما عشق بورزند. اما بگوئید ببینم آیا در بین شما کسی هست که مورد نفرت قرار گرفته باشد؟ نه نفرت معمولی بلکه نفرتی عمیق و وسیع همراه با کینه و عداوت؟ با شما هستم؛ آیا کسی هست....؟

هیچکس جواب نداد. مرد تنومند با همان صدای بم فرماندهی گفت: پس بین شما هیچکس نیست! اما من همین الان مورد نفرت هستم. مورد نفرت دختری زیبا که کینه توزانه از من متنفر است.

راستش را بخواهید واقعه زمانی اتفاق افتاد که من نه از عشق چیزی میدانستم و نه از نفرت و کینه! در آن موقع من هشت ساله بودم ولی در حقیقت سن و سال من تاًثیر چندانی در اصل موضوع ندارد چون مهم وجود آن دختر بود نه چند ساله بودن من.

لطفاً خوب توجه کنید چون میخواهم یک واقعه حقیقی را برایتان تعریف کنم.

در یک غروب دلپذیر تابستانی، درست قبل از غروب خورشید، من در اتاق درس نشسته بودم و داشتم با کمک معلم سرخانه ام بنام زینوتچکا که دختری بود بسیار زیبا و خیال انگیز و بتازگی دبیرستان را به اتمام رسانده بود مشقهایم را مینوشتم. زینوتچکا که گوئی حواسش در جای دیگری بود برای چندمین بار از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: بله ما انسانها با دم اکسیژن را وارد ریه هایمان میکنیم ولی پتیا بگو ببینم با باز دم چه چیزی را از ریه هایمان خارج میکنیم؟

من هم مثل او، از همان پنجره به بیرون نگاهی انداختم و جواب دادم: گاز کربنیک!

ـــ درست است.

زینوتچکا حرف مرا تایید کرد و ادامه داد: گیاهان، برعکس، گازکربنیک را جذب میکنند و اکسیژن را بیرون میدهند. گاز کربنیک در آبهای معدنی وجود دارد.همچنین در دود سماور! این گاز خفه کننده است. در نزدیکی ناپل مغاری وجود دارد که غار سگها نامیده میشود. در آنجا آنقدر گازکربنیک هست که اگر سگی در آن بیافتد راه تنفسش بسته میشود و فوراً میمیرد. این مغاره شوم بحدی گازکربنیک دارد که هیچ تنابنده ای جراًت نمیکند به آن نزدیک شود.

زینوتچکا همیشه اصرار دارد که بعضی از عناصر طبیعت بی فایده هستند ولی من فکر میکنم او در مورد خاصیت شیمیائی گازی که در این مغار است بی اطلاع است.

آنروز زینوتچکا از من خواست هر چه را یادم میدهد تکرار کنم و من هم همین کار را کردم. بعد از من معنی افق را پرسید و من جواب او را دادم. همان موقع که ما مشغول نشخوار کلمه و معنی افق و مغاره بودیم پدرم در حیاط داشت آماده میشد تا برای تیراندازی عازم شود. سگها زوزه ای طولانی کشیدند و اسبها که آماده بسته شدن به گردونه چهار چرخ پدرم بودند بی صبرانه این پا و آن پا شدند. تو گوئی میخواهند برای درشکه چی ما عشوه بیایند. لحظه ای نگذشت که درشکه چی اسبها را با تسمه و طناب به گردونه بست.

در کنار گردونه کالسکه ای ایستاده بود که قرار بود مادر و خواهرم را ببرد به ایوانتسکی برای شرکت در مراسم جشن روز نامگذاری. با این ترتیب هیچکس در خانه باقی نمیماند جز من، زینوتچکا و بزرگترین برادرم که محصل بود و آن روز دندان درد شدیدی داشت. با این توصیف کوتاه شما میتوانید هم شانسی را که آن روز به من رو کرده بود و هم عصبانیت مرا از سر خری که در خانه باقی میماند به تصور آورید.

زینوتچکا کماکان به پنجره به بیرون نگاه کرد و باز پرسید: خب باز هم بگو ببینم ما چه چیزی را تنفس میکنیم؟

ـــ اکسیژن!

ـــ درست است! و افق هم اسم آن جائی است که بنظر ما میرسد آسمان به زمین پیوند میخورد.

اول چهار چرخه و بعد کالسکه از حیاط بیرون رفتند. من که داشتم به زنوتچکا نگاه میکردم دیدم او با اضطراب یادداشتی را از جیب بیرون آورد و نیم نگاهی به آن انداخت و سپس آن را مچاله کرد و گذاشتش روی شقیقه خود و آنقدر قشار داد تا جای آن سرخ شد. آنگاه به ساعت مچی خود نگاه کرد.

ـــ بنا بر این یادت باشد که در نزدیکی ناپل مغاره ای است بنام مغاره سگ.

زینوتچکا قبل از این که حرفش را تمام کند دو باره نگاهی به ساعت مچی و انداخت و ادامه داد: و جائی هست که بنظر ما آسمان به زمین میرسد.

دختر بیچاره با آشفتگی درد آوری چند بار در اطراف اتاق قدم زد و بار دیگر به ساعت مچی خود نگریست. هنوز نیم ساعت دیگر به اتمام کلاس ما مانده بود.

ـــ و حالا حساب!

زینوتچکا این جمله را گفت، نفس عمیقی کشید و چند بار با دستی که آشکارا میلرزید صفحات کتاب مسائل حسابم را ورق زد.

ـــ بیا! تا من برمیگردم تو مسئله شماره ۳۲۵ را حل کن!

زنوتچکا از اتاق رفت بیرون و من تا انتهای پله ها صدای کفشهای او را شنیدم ولی به حیاط که رسید او رد دیدم که با لباس آبی اش مثل تیر از دروازه باغ عبور کرد و محو شد.

حرکات عجولانه، سرخی ناگهانی گونه ها و هیجان آشکار زینوتچکا به یکباره حس کنجکاوی مرا بر انگیخت. از خودم پرسیدم: چرا به دو رفت؟ به کجا رفت؟

با تجربه ای که در مدت عمر کوتاهم پیدا کرده بودم دو و دو را با هم جمع زدم و نتیجه را به دست آوردم. بی گمان او به دو وارد باغ شده است تا از غیبت پدر و مادر سختگیر من استفاده کند و دزدکی برای خودش مقداری تمشک بچیند و بخورد. اگر چنین است چه بهتر من هم به دنبال او بروم و مقدار تمشک هم من بچینم.

کتاب حساب را کناری گذاشتم و دویدم تو باغ. یکراست رفتم بطرف تمشک زار باغ ولی او را در آنجا ندیدم. اما از دور دیدم که او از ردیف درختان تمشک، انگور فرنگیها و حتی کلبه باغبان را هم پشت سر گذاشت و پس از عبور از آشپزخانه انتهای باغ رسید به استخری که محصور بود بین نردها. من دزدانه او را تعقیب کردم و بالاخره، دوستان من، آنچه را که دیدم از اینقرار بود.

در لبه استخر، در بین دو کنده قطور بید، برادر بزرگم ساشا، ایستاده بود. بر چهره او محال بود کسی بتواند کوچکترین علامت دندان درد را ببیند. در عوض از سر تا پایش بخاطر اشتیاقی که آمدن زینوتچکا در او بوجود آورده بود مثل خورشید میدرخشید. در عوض زینوتچکا انگار مجبور شده باشد که در مغاره سگها گازکربنیک استنشاق کند در حالیکه هر یک از قدمهایش را از شدت ترسی فلج کننده به کندی برمیداشت به سختی نفس میکشید. سر زینوتچکا کاملاً به عقب افتاده بود. ظاهراً به نظر میرسید که این قرار ملاقات اولین قرار در تمام عمرش است.

اما سرانجام او به ساشا رسید. حدوداً هر دو نیم دقیقه ای در سکوت به یکدیگر خیره شدند. گوئی چشمهایشان حصور یکدیگر را باور نمیکنند. سرانجام زینوتچکا دستهای خود را روی شانه های ساشا قرار داد و به سر خود اجازه داد که به آرامی بر سینه او فرود آید.

ساشا خندید. با پریشانی چیزی را زمزمه کرد و نه چندان با مهارت یک عشق ورز، کف هر دو دست را روی صورت زینوتچکا گذاشت. آقایان! هوا در آن لحظه فوق العاده مطبوع و دلپسند بود. میتوانید از تصور تپه ای که خورشید در پشت آن در حال غروب کردن بود، دو بید تناور و نیمکت سبز کنار استخر و آسمان آبی شفاف که همراه با نمای تمام قد ساشا و زینوتچکا افتاده بود در آب استخر، آرامش عالی آن لحظه را درک کنید. میلیونها پروانه با انعکاس طلائی دنباله های آنها در پرواز بر روی نیزارها. در آنسوی باغ رمه ای در حال عبور بود. چه منظره بی نظیری!

از همه آنچه را که دیده بودم تنها چیزی که خوب معنایش را میدانستم این بود که ساشا داشت زینوتچکا را میبوسید و واضح است که چقدر اینکار زشت بود! وای به حال هردوشان اگر مامان این موضوع را میشنید. من که احساس شرم میکرم منتظر نتیجه دیدار آندو نماندم و برگشتم به اتاق درس. کتاب حساب را باز کردم و به فکر فرورفتم. لبخندی پر از پیروزی روی صورتم نشست. از یک طرف به تملک درآوردن اسرار یک نفر لذت بخش بود و لذت بخش تر به زیر کشاندن قدرت امر و نهی ساشا و زینوتچکا بود که همیشه از آن در رنج و عذاب بودم. آرزو داشتم بهانه ای بدستم برسد تا بتوانم از اجرای دستورات آنها سرپیچی کنم ولی توبیخ نشوم. حالا آنها در چنگ من بودند. آرامش آنها بستگی داشت به میزان جوانمردی من. باید نتیجه این موضوع را نشانشان بدهم.

توی رختخواب که رفتم زینوتچکا مثل هر شب آمد توی اتاق تا ببیند آیا با لباس خواب خوابیده ام و آیا دعای پیش از خواب را خوانده ام؟

من به صورت زیبا و شاد او نگاه کردم و خندیدم. راز درونم با تمام قدرت میخواست خودش را بیرون بریزد. وقتش بود که از فرصت پیش آمده استفاده کنم و از نتیجه آن لذت ببرم. با خنده گفتم: هو..هو.. من میدانم!

ـــ چه چیز را میدانی؟

ـــ من دیدم که تو داشتی در کنار درختهای بید ساشا را میبوسیدی! من به دنبال تو آمدم و همه چیز را دیدم!

زینوتچکا ناگهان دچار وحشت شد. خون به صورتش دوید و گوئی از این گفته من در هم شکسته باشد افتاد روی صندلی ئی که بر روی آن یک لیوان آب و یک شمع بلند گذاشته شده بود. من که از سراسیمگی او دچار لذت شده بودم مرتباً تکرار میکردم: دیدم! دیدم که او را بوسیدی! به مامان حتماً میگم!

زینوتچکا با وحشت بمن خیره شد. لحظه ای بعد انگار قانع شده باشد که من واقعاً همه چیز را دیده ام با نومیدی دستهای مرا در دست گرفت و با صدائی مرتعش در گوشم زمزمه کرد: پتیا! این دون پایگی است! التماست میکنم بخاطر خدا هم که شده این موضوع را به هیچکس نگو! آدمهای نجیب زاده هیچگاه جاسوسی نمیکنند... این پستی است... ازت استدعا میکنم.

بیچاره دخترک بطور هولناکی از مادرم میترسید. ترس او اگر نه از تقوا و سختگیری ماردم بود لااقل خنده های شیطانی و معنا دار روی لبهای من میتوانست عشق پاک و شاعرانه او را به نابودی بکشاند. شما از همین نکته میتوانید به عمق رنج درونی او پی ببرید.

صبح وقتیکه در پشت میز صبحانه حلقه کبود دور چشمهای زینوتچکا را دیدم فهمیدم که بیچاره از حرف من شب را تا صبح چشم بر هم نگذاشته است.

ساشا را که بعد از صبحانه دیدم نتوانستم از تمسخر و تهدید او خودداری کنم. ـــ: من همه چیز را میدانم! من دیروز با چشمهای خودم دیدم که مادموازل زینا را میبوسیدی!

ساشا به من زل زد و گفت: تو احمقی!

از اینکه ساشا به اندازه زینوتچکا سراسیمه نشد دانستم که گفته ام چندان نتیجه بخش نبوده است. تصمیم گرفتم ضربه را در فرصت دیگری به او بزنم. اگر ساشا نترسید احتمالاً علتش آن بود که باور نمیکرد من صحنه را دیده ام و هیچ چیز را نمیدانم. پس باید صبر کرد تا به موقع اش!

در ساعات درس پیش از شام زینوتچکا اصلاً بمن نگاه نکرد. صدایش هم غمناک شده بود و بیروح. بجای ترساندن من سعی کرد از هر راه ممکن از من دلجوئی کند. بمن حد اکثر نمره را داد و هرگز در مورد شیطنت های من پیش پدرم گله نکرد. من هم تا توانستم از راز او سوء استفاده کردم. درسهایم را نخواندم، گاه و بیگاه در کلاس معلق زدم و انواع کلمات زشت و نا پسند را به زبان آوردم. در واقع اگر زندگی ام به همان سیاق دامه مییافت تا حالا شده بودم یکی از باجگیرهای معروف این دیار!

به هر تقدیر یک هفته گذشت. راز آن شخص دیگر، یعنی ساشا، مثل خرده شیشه روح مرا میخراشید و مرا رنج میداد. به هر دری میزدم تا بلکه موقعیتی بدست آورم و آن را از سینه بیرون بریزم و از نتیجه اش استفاده ببرم.

بالاخره یک روز که میهمانان زیادی برای صرف شام به منزل ما آمده بودند من خطای احمقانه ای را مرتکب شدم و در حالیکه نگاهی کینه توزانه به زینوتچکا میانداختم گفتم: هو هو من میدانم! من با چشمهای خودم دیدم!

مادرم پرسید: چه میدانی؟

من کینه توزانه به زینوتچکا و ساشا نگاه کردم. ایکاش بودید و میدیدید که دختر بیچاره چقدر بر افروخته شده بود و شعله های خشم چگونه از چشمهایش زبانه میکشید. من از دیدن آنها زبانم را گاز گرفتم و دیگر چیزی نگفتم. زنگ رخسار زینوتچکا کم کم به سفیدی گرائید، دندانهایش را به هم فشرد و دست از خوردن شام کشید.

آن روز سر درس شامگاهی در رفتار زینوتچکا تغییرات بی سابقه ای را دیدم. بسیار سختگیرتر، سردتر و ترشروتر شده بود. هر لحظه ای که مستقیماً به چشمهایم خیره میشد بنظرم میرسید که چشمهایش مثل دو تکه سنگ مرمر شده اند فاقد هرگونه شفقتی. قسم میخورم هرگز تا آن زمان چشمهائی را تا به این اندازه بی رحم و بی احساس ندیده بودم. حس درونی آن چشمها را مخصوصاً موقعی درک کردم که زینوتچکا ناگهان در میانه درس دندانهایش را قفل کرد و زوزه وار گفت: ازت متنفرم! بدم میآید از تو موجود پست و نفرت انگیز! نمیدانی چقدر از تو بیزارم! نمیدانی چه نفرتی دارم از این کله بدشکل و گوشهای دراز تو! اما ناگهان انگار ترس برش داشته باشد گفت: من با تو نیستم. دارم قسمتی از یک نمایشنامه را از حفظ میگویم!

بعد، دوستان عزیز، موقعیکه به رختخواب رفته بودم آمد کنار تختخوابم و مدتی نسبتاً صولانی به صورتم چشم دوخت. میدانستم که با تمام وجود از من متنفر است ولی نمیتواند خود را از من دور نگه دارد. گوئی خواندن خطوط چهره من مورد نیازش بود.

یادم میآید آن تنگ غروب تابستانی را که سرشار بود از بوی بافه های علف و آرامش کاملی که در زیر نور مهتاب همه جا را فرا گرفته بود. من که در آن لحظه در فکر مربای گیلاس بودم داشتم در جاده قدم میزدم. دیدم زینوتچکا که رنگ پریده ولی بسیار دوست داشتنی بنظر میرسید ناگهان به سرعت به طرف من آمد، دستهای مرا در دست گرفت و در حالیکه نفس نفس میزد بی هیچ پرده پوشی گفت: آه نمیدانی چقدر از تو متنفرم! امیدوارم هیچکس پیدا نشود که به اندازه من به تو زیان برساند. این را که گفتم واقعیت است و امیدوارم که تو آن را خوب درک کنی !

نر نظر بگیرید نور مهتاب، صورت رنگ پریده او، نفس به شماره افتاده اش که از اشتیاق و آرزوی درونی او حکایت میکرد. و سکوتی که در اطراف ما خیمه زده بود. و خوک کوچکی که به زعم او من باشم به او گوش دادم، به چشمهایش خیره شدم و ابتدا از تازگی وضعیتی که پیش آمده بود لذت بردم اما ناگهان ترس برم داشت. جیغی کشیدم و با تمام سرعت دویدم توی خانه!

تصمیم گرفتم همه چیز را به مامانم بگویم و گفتم. به مامان گفتم که بر حسب اتفاق صحنه بوسه ای که بین زنوتچکا و ساشا رد و دل شده دیده ام. اما خیلی زود متوجه شدم که چه کار احمقانه ای را انجام داده ام زیرا از عاقبت آن بی خبر بودم.ایکاش این راز را پیش خودم نگاه میداشتم زیرا بعد از اینکه مادرم ماجرا را از زبان من شنید برافروخته شد و با اوقات تلخی گفت: تو حق نداری دیگر راجع به این موضوع صحبت کنی! تو هنوز بچه هستی! ... پناه بر خدا چه بچه هائی پیدا میشوند!

مامان من نه تنها زن با تقوائی بود بلکه خیلی هم سیاست داشت. او بخاطر پرهیز از رسوائی زینوتچکا را بلافاصله اخراج نکرد ولی زمینه را طوری آماده کرد که زینوتچکا خودش کارش را ترک کرد.

من هنوز نگاه زینوتچکا که در لحظه ترک ما به پنجره اتاق من انداخت و بمن نگریست را بیاد دارم. و مطمئنم که هرگز آن را فراموش نخواهم کرد.

اندکی بعد از آن زینوتچکا همسر برادر من شد. او همان کسی است که اکنون همه شما  بنام زیناندا نیکولایونا میشناسیدش. بار دیگری که او را دیدم من ناوبان دوم نیروی دریائی شده بودم. با وجودیکه خیلی سعی کرد نتوانست در نگاه اول پتیای منفور را که جالا سبیلو بود در لباس ناوبانی بشناسد ولی وقتیکه شناخت باز هم مرا همانند یک خویشاوند تحویل نگرفت. حتی هنوز هم با وجود خوش مشربی های صادقانه و تواضع فراوانی که نشان میدهم، در مواقعی که به دیدن برادرم میروم او با سوء ظن بمن نگاه میکند و از نزدیک شدن بمن خود داری مینماید. بنظر میرسد عشق زود فراموش میشود اما نفرت و بیزاری نه!

آه صدای اذان خروسها هم برخاست. شب بخیر سروران من. بخوابید دیگر!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥


 

به نقل از تارنمای ی منوپالتاک
 
 
دلارا دارابي يکبار ديگر در يک قدمي مرگ
جمهوري جنايت اسلامي با قتل کودکان و نوجوانان ، در جامعه وحشت ايجاد ميکند.
در مقابل اين رفتار وحشيانه حکومت اسلامي به پا خيزيد!
 
دلارا دارابي نقاش، هنرمند و پيانيست ايراني که اکنون ۱۹ سال دارد، يکبار ديگر امروز در دادگاه حضور يافت و  حکم اعدام وي تاييد شد.
پنجشنبه ۱۵ ژوئن، روز اعلام حکم مجدد دلارا بود. از دو سال قبل، نبردي گسترده براي نجات دلارا در جريان است. او در جريان يک سرقت در منزل يک نفر و قتل صاحبخانه دستگير و بهمين جرم يعني قتل يک نفر،  به اعدام محکوم شده است. زمان اعلام حکم اعدام دلارا فقط ۱۷ سال داشت.
بدنبال اعلام حکم اعدام بر عليه وي و اعتراضات کسترده جهاني، جمهوري جنايت اسلامي عقب نشسته و در دادگاه تجديدنظر ، پنج ماه قبل  حکم اعدام را لغو و بررسي مجدد پرونده را اعلام کرد. امروز دادگاه حکومت اسلامي ، حکم اعدام را مجددا تائيد کرد و دلاراي جوان در آستانه اعدام قرار گرفت،
 
دلارا ۱۷ ساله بود که بهمراه دوست پسرش در جريان يک سرقت از خانه يکي از اقوام دلارا، با زن صاحبخانه که مقاومت ميکرد، درگير شده و او را به قتل رساندند. دلارا ميگويد که دوستش به او گفته اگر قتل را به عهده بگيرد، چون ۱۷ ساله است و جزو اقوام مقتول، او اعدام نميشود. دلارا ميگويد که بيگناه است .
جمهوري اسلامي ايران که از حربه قتل عمد دولتي استفاده ميکند و جزو معدود دولتهايي است که هنوز کودکان و نوجوانان را اعدام ميکند، يکبار ديگر با سبعيت تمام بر حکم اعدام دلارا مهر تائيد  گذاشت.
جمهوري جنايت اسلامي که از قتل عمد دولتي براي ايجاد وحشت در جامعه استفاده ميکند، اکنون يکبار ديگر دلاراي جوان را به اعدام محکوم کرده است.
خبر حکم اعدام دلارا با موجي از اعتراضات جهاني روبرو شده است. سازمان عفو بين الملل به اين حکم اعتراض کرده و تا کنون نهادهاي متعددي به اين حکم اعتراض کرده اند.
کميته بين المللي عليه اعدام ، با اعلام يک مجموعه فعاليتهاي جهاني ، و تماس گرفتن با کميسيونهاي حقوق بشر در پارلمان اروپا خواهان اعتراض فوري به اين حکم شده است.
 
همزمان ما اطلاع يافتيم که حکومت اسلامي نازنين فاتحي ۱۸ ساله،  را در زندان  رجايي شهر به انفرادي برده و امکان هيچ رابطه اي با بيرون از زندان را به وي نميدهد.
اکنون دو هفته است که نازنين هيچ ملاقاتي با خانواده اش نداشته و حکومت او را تحت فشار زيادي قرار داده است.
کميته عليه اعدام ضمن محکوم کردن شديد اين رفتار وحشيانه حکومت اسلامي اعلام ميکند که اعتراض به حکومت اسلامي را بايد گسترش داد و بايد کاري کرد که حکومت مجبور شود اين احکام وحشيانه  را ملغي کند. به اعدام  جوانان و نوجوانان در ايران وسيعا اعتراض کنيد.
 
کميته بين المللي عليه اعدام
۱۵ ژوئن ۲۰۰۶
تلفن تماس :  ۰۰۴۹۱۷۷۵۶۹۲۴۱۳

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥


 

  توليد در كارگاه اوين
نمايش در گالری كيهان
نوبت به
استادان دانشگاه
رسيده است
 
 
 
 

 

دستگاه های امنيتی جمهوری اسلامی در بدر بدنبال دست خارجی در رويدادهای ايران می گردند و چون هميشه "تهاجم فرهنگی غرب" مورد توجه رهبر بوده است و از روزنامه نگاران كسی نمانده كه برای اعتراف گيری ببرند، جغد بر شانه استادان و محققان دانشگاهی نشسته است. قرار است اين بار بجای فرج سركوهی و يا سيامك پورزند، از اين طيف چند نفری را پرچم ارتباط با خارجی ها كنند تا محسنی اژه ای وزير اطلاعات هم خودی نشان داده باشد و سپاه پاسداران هم كشف تازه ای كرده باشد.

در همين ارتباط گفته می شود طرح دستگيری استادان دانشگاه ها برای انداختن شورش ها و تظاهرات اخير دانشگاهی به گردن آنها، بنام "دكتر احمد نقيب زاده" خورده است. او استاد علوم سياسی در دانشگاه تهران است و حسين شريعتمداری، در روزنامه كيهان مقاله ای در همان مايه مقالاتی كه برای سعيدی سيرجانی و ديگر روشنفكران می نوشت و در واقع پرونده شان را در كيهان تشكيل می داد، اين بار مقاله ای نوشته و از روابط مشكوك او با خارجی ها پرده برداشته است.

ظاهرا اين پرده در جريان بازجوئی از جهانبگلو كه در اوين زير فشار بازجوئی و اعتراف است بايد به كنار افتاده باشد و نمی تواند در اين يك نام خلاصه بماند. اين همان مسيری است كه با پورزند طی شد و در يك بازجوئی 700 صفحه ای برای همه خبرنگاران و روزنامه نگاران يك مدركی از دهان و قلم وی جور كردند!

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥


 

دختر کوروش احمدی ربوده شده است

 

ikna.blogfa.com  : كوروش احمدي هستم جهت اطلاع و هر گو نه اقدام نظر شما را به مطالب و ظلم و ستمي كه از طرف حكومت آخوندي بر ما ميرود جلب مي كنم بنده در سال 82 به اتفاق تعدادي ديگر از دو ستانمان در كرج و تهران دستگير و بعد از تحمل 80 روز سلول انفرادي و 120 روز زندان عمو مي با قرار و ثيقه 50 مليون توماني از زندان آزاد و بعد از چند هفته تو سط شعبه 1 دادگاه انقلاب كرج به 3 سال حبس تعليقي به مدت 5 سال محكوم شدم مجدا در سال 83 به خاطر نو شتن كتابي كه بر گر فته از دوران مبارزاتي و زندان بود به نام بهاي آزادي دستگير و علارقم اينكه در دادگاه گفته شد اين نو شته ها هيچ كجا منتشر و يا چاپ نشده است باز هم بعد از تحمل 40 روز زندان انفرادي و 100 روز زندان عمومي آزاد شدم در طول اين چند سال مبارزه من بر عليه حكومت استبدادي جمهوري اسلامي بارها خا نواده من بخصوص دخترم شيما احمدي 17 ساله كه در كنار من گزارشات زندان را به خارج كشور انتقال ميداد مورد تهديد بازداشت و شكنجه روحي رواني و جسمي قرار گر فتند حتي و زارت اطلا عات بار ها دخترم را تهديد كرده بود كه اگر دست از مبارزه بر ندارد او را خواهيم كشت و يا با روشهاي خواست خود مورد تجاوز قرار خواهند داد كه در اين زمينه عوامل مزدور اطلا عات در سال 83 شيما دخترم را به مدت 3 روز ربودند و بعد از مدتي .... او را رها كردند كه من بعد از آزادي هر چه تلاش كردم كه از طريق قانوني مسئله را به گو ش حا كمان بر سانم موفق نشدم و بدتر مورد تهديد قرار گرفتم من به همراه خا نواده ام به مبارزه ادامه داديم تا اينكه بار ديگر اوباش اطلا عات كه هميشه در خدمت آن سازمان مي باشند بار ديگر دخترم را در 12/2/85 روبودند و از من خواسته شد كه اگر شهر كرج را ترك نكني و به يك مكان دور افتاده نروي دخترت را مورد تجاوز قرار ميدهيم كه بنده با طرح شكايتي به دادسراي عمومي و انقلاب كرج مو ضوع را پيگيري كردم و تو انستم با پول زياد وكيل بگيرم در همان اول كار وكيلم گفت متا سفانه در جا معه ما براي زن ارزشي قائل نيستند چه برسد كه جنبه سياسي نيز داشته باشد به هر حال با پيگيري هاي زياد افراد خاطي را شناسائي و به دادگاه معرفي كرديم كه باز هم دادگاه شعبه چهارم دادسراي عمومي و انقلاب كرج يك آخوند بود بنام جويباري كه ميدانستم در دلش راضي به اين امر نبود ولي چون اطلاعات پشت جريان بود ما را بدون نتيجه و به نفع مزدوران نظام پرونده را بستند و پيگيري نكردند تا اينكه روز گذشته بار ديگر وكيلي ديگري را در جريان قرار داديم تا شايد بتوانيم احقاق حق كنيم هر چند كه ميدانيم بي نتيجه است و دخترم شيما به دست اين جا نيان اسير مي باشد نمي دانيم اين درد را به كه بگوئيم در جا معه ايي كه اسلام ناب محمدي حاكم است ! ! ! ؟ اين گونه مبارزين درون مرز را وادار به سكوت مي كنند حال شما كه يك فعال حقوق زنان و حقوق بشر هستيد به من بگوئيد آيا با اين وضع ميشود دست به صلاح نبرد و مبارزه بدون خشونت و مسالمت آميز كرد ؟ خانم رويا تيموري با مبارزان و خا نواده هاي آنها با شديد ترين وضع ممكن و با قوانين قرون وسطائي بر خورد مي كنند خانم تيموري شما بگوئيد ما مبارزان داخل كشور چه كنيم من دخترم را از دست دادم ودر چنگال دژ خيمان گرفتار مي باشد آيا بيشتر از اين بايد هزينه داد ؟ گناه ما چيست كه اپوزسيون خارج كشور نمي توانند متحد شوند تا دست در دست يكديگر ايران را آزاد كنيم آيا بيشتر از اين بايد ظلم و ستم آخوند ها را تحمل كنيم ؟ تا به كي ؟ و تا كجا ؟ حال با اين وضعيت ببينيد كه مادر شيما و مادر شيما ها در ايران چه مي كشند ؟ ؟ ؟ نمي دانم ......................

كوروش احمدي از كرج

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٥


 

موضع مراجع عظام تقليد:
اسلام از هر ابزاری برای دفاع و باقی ماندن در صحنه استفاده می کند و اين کارها اگر برای احيا و بقای نظام اسلامی باشد، مجاز و مباح است

 

 ************************************************************

 

 

 

گوشه ای از عملکرد حکومت امام زمان:
 

در حکومت اسلامی به زنان زندانی تجاوز می شود

مصاحبه روزنامه ديلی تلگراف با رويا طلوعی

سايت روزآنلاين: يکی از زنان فعال طرفدار دموکراسی که سال گذشته به اتهامات واهی محکوم و زندانی شد، افشا کرد که ماموران حکومت چگونه به زنان زندانی تجاوزمی کنند. رويا طلوعی، 40 ساله، هنگامی که از امضا کردن ورقه اعترافاتی که بزور از او گرفته بودند، سر باز زد، مورد ضرب و شتم و تجاوز ماموران وزارت اطلاعات قرار گرفت. زمانی که او را تهديد کردند که دو فرزندش را در مقابل چشمانش آتش می زنند، قبول کرد که نامش را پای ورقه بنويسد.

کلمات رکيک مردی که به او حمله کرد، شايد به اندازه آزار جسمانی اين حمله وحشتناک بود. طلوعی، هفته گذشته در مصاحبه با ساندی تلگراف در واشنگتن گفت: "وقتی از آن مرد پرسيدم چطور می توانی اين بلا را به سر من بياوری، او گفت که فقط به دو چيز اعتقاد دارد، اسلام و حکم روحانيون. اما من می دانم که هيچ دينی نمی تواند کاری که آنها با من و زنان ديگر انجام دادند را توجيه کند. دين برای اين آدم ها فقط وسيله ای برای استعمار و سوءاستفاده است. اين حکومتی است که با زنان، رژيم های ديگر، قوميت های ديگر و با هر کسی که نظری مخالف داشته باشد، مخالف است."

اظهارات خانم طلوعی درباره سختی هايی که کشيده است، برگزارش اخير مخالفان حکومت که می گويند ماموران وزارت اطلاعات به زنان زندانی تجاوز می کنند و با اين روش از آنها اعتراف می گيرند و قبل از اعدام به دختران جوان تجاوز می کنند تا به عنوان باکره به بهشت وارد نشوند، تاييد می کند.

تعداد کمی از زنان دنيای اسلام حاضر می شوند حتی در ميان خودشان درباره اين موضوع صحبت کنند، اما خانم طلوعی می گويد که حکومت بارها زنان زندانی را مورد تجاوز جنسی قرار داده است. او وقتی درباره تجربه زندانش صحبت می کند، صدايش به نجوا تبديل می شود و بغض گلويش را می گيرد، اميدوار است که نيما، پسر شش ساله اش که در رستوران هتل پيتزا می خورد، ناراحت نشود. اما نيما سعی می کند او را دلداری بدهد. او با لحنی غمزده می گويد: "خوشم نمی آيد مامان از زندان حرف بزند. گريه اش می گيرد." خانم طلوعی که انجمنی از زنان در کردستان ايران تشکيل داد و مجله ای ماهانه منتشر می کرد که تابستان سال گذشته توقيف شد و ماه اوت سال گذشته به دليل شرکت در تظاهرات ضد رژيم در شهر سنندج که به تمام مناطق کرد نشين سرايت کرد، بازداشت شد.

رويا طلوعی درباره نحوه بازداشتش می گويد: "چهار مرد و سه زن مسلح شبانه به خانه ام حمله کردند و من را با خودشان بردند. بچه هايم گريه می کردند. تمام شب بازجو های مختلف از من بازجويی کردند و بعد من را به زندان انفرادی انداختند." او را با يک پتو و يک ليوان که برای ادرار هم از آن استفاده می کرد، در زندان مخوف وزارت اطلاعات در سلول انفرادی زندانی کردند.

شش شب پياپی در زير زمين زندان از او بازجويی شد و بازجو ها از او می خواستند که اعتراف کند که تظاهرات را او بر پا کرده و از روی فهرستی که جلويش گذاشته بودند، هويت همکارانش را در اين توطئه فاش کند.

"وقتی از انجام کاری که خواسته بودند سر باز زدم، به من سيلی زدند. اما بعد از شش شب، روش عوض شد. من را با دو مرد در يک اتاق تاريک کوچک تنها گذاشتند. يکی از آنها که خودش را اميری معرفی کرد، معاون دادستان بود. مرد ديگری بسيار بد دهن بود و حرف های رکيک می زد. آنها پشت سر هم به من سيلی زدند. بقيه شب کاری با من کردند هيچ زنی هرگز نبايد تجربه اش بکند. اميری گفت که من تو را به دار می زنم، اما قبل از آن، بلايی به سرت می آورم که ديگر هيچ زنی جرات کند، دهنش را اينجا باز کند." بعد به او تجاوز کرد.

وقتی او از اميری می پرسيد که چطور می تواند دست به چنين کاری بزند؟ اميری به او می گفت که فقط اسلام و حکم روحانيون برای او اهميت دارد. حمله آنها باعث کبودی و خونريزی اش شده بود، اما او همچنان از امضای ورقه سر باز می زد. او در مقابل از حمله کننده خشنش می خواست که با يک وکيل ملاقات کند و با فعالان بين المللی حقوق بشر گفتگو کند.

شب بعد، به دليل اينکه هنوز خون ريزی می کرد و به اصطلاح "نجس" شده بود، مورد آزار جنسی قرار نگرفت. در عوض به او گفتند که فرزندانش را در مقابل چشمانش آتش می زنند.

عاقبت در هم می شکند. خانم طلوعی می گويد: "خودم را به پاهای اميری انداختم و التماس کردم به بچه هايم آسيب نرساند. گفتم که هر کاری که بخواهند انجام می دهم و هر چيزی را که بخواهند، امضا می کنم." او اعتراف می کند که با مصاحبه کردن با رسانه های بيگانه و رهبری تظاهرات، عليه رژيم توطئه کرده است، اما می گويد که همدستی نداشته است.

بعد از گذراندن چند شب ديگر در انفرادی، به زندان عمومی زنان منتقل می شود و در آنجا با زخم های چرکين ساير زندانی ها که بر اثر ضربات شلاق بوجود آمده بود، مواجه می شود.

او در حالی که سعی می کرد شان و شايستگی اش را حفظ کند، به زنان ديگر درباره اصول اوليه حقوق بشر آموزش هايی داد و کمک کرد تا برای اولين بار وسايل کمک های اوليه برای آنها تهيه بشود. او می گويد: "يک احساس رفاقت خوب بين مان شکل گرفته بود."

خانم طلوعی بعد از تحمل 66 روز زندان، با قرار وثيقه آزاد شد و او دليل آزاديش را چنين توضيح می دهد: "چون رژيم به آنچه که می خواست، رسيده بود." اما او همچنان برای جان فرزندانش احساس خطر می کرد، به همين دليل تصميم به فرار می گيرد. ابتدا او و نيما به ترکيه می روند و دختر چهارده ساله اش شيما هم از طريق قاچاق، به آنها می پيوندد.

گروهی از مخالفان رژيم به نام اتحاديه زنان ايران، از ترس دسترسی ماموران حکومت که گفته می شد پناهندگان را به قتل می رسانند، به آنها کمک می کنند تا ماه گذشته به آمريکا بروند.

خانم طلوعی پناهندگی سياسی گرفته و منتظر است تا مبارزه اش را با تهران آغاز کند. اقوامش هنوز در ايران زندگی می کنند و به دلايل امنيتی از گفتن جزئيات خودداری می کند اما می گويد که خانواده اش برای او دعای خير کرده اند تا بتواند حرف هايش را با وجود عواقب احتمالی آن آزادانه بگويد.

توجه جهانی روی مسائل اتمی ايران و رئيس جمهور تندرو اش که در زمانی که او در زندان بسر می برد روی کار آمد، معطوف شده است. اما خانم طلوعی معتقد است که تغيير زيادی در ايران صورت نگرفته است. او می گويد: "بعضی وقت ها به نظر می رسد که حکومت بهتر شده است و بعضی وقت ها به نظر بدتر می آيد، اما مردم ايران همچنان عذاب می کشند."

جستجوی رویا طلوعی در گوگل:   >>>اينجا کليک کنيد

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥


 

ایران. سازمان زنان و جوانان مبارز ایرانی

 

بر اساس گزارش های رسیده از همرزمان مبارز دانشجو، به دنبال آتش

 

سوزی عمدی خوابگاه دخترانه موسوم به شهدای دانشگاه اصفهان؛

 

دوباره تهدید های عناصر حزب الله علیه دختران دانشجو آغاز شده.

 

بر همین اساس در روزهای اخیر بسیجیان دختران دانشجو را تهدید

 

کرده اند چنانچه حجاب اسلامی را به طور کامل رعایت نکنند، مجددا

 

طعمه آتش خواهند شد. گفتنی است دانشجویان دختر با توجه به

 

نزدیکی زمان امتحانات ترم دوم و اجبار ماندن در خوابگاه؛ خود اقدام

 

به ایجاد کشیک های شبانه داخل محوطه خوابگاه نموده اند.

 

ایران. اصفهان. سازمان زنان و جوانان مبارز

 

اردیبهشت 2565

 

  
نویسنده : بهروز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥